اشعار عرفانی شیخ بابا

وقتی  سخن از شعر به میان می آید ، نا خودآگاه انسان به یاد کلامی موزون می افتد که دارای بار معنایی و  وزنی شنیدنی است .  آن چنان که در کنار  القای مفهوم ، در کمال ایجاز وبلاغت ،  ریتمی دلنواز را ارائه می کند  . شعر نوعی هنر است ، هنری بسیار ظریف که گاهی از شدت ظرافت گوشه های پنهان آن حتی از چشم خبرگان وشعرا هم مخفی می ماند . در شعر عرفانی شاعر از زمین فاصله می گیرد و برای رسیدن به معشوق در آسمان عشق به پرواز در می آید وبدور از لذایذ دنیوی جویای وصال میشود .

شیخ بابا سعید برزنجی علاوه بر آنکه شاعری شیرین گفتار و غزلسرایی و الامقدار است، از عارفان دلسوخته و سالکان دلباخته نیز بشمار می رود.

استغنای طبع بلند شیخ بابا و شعله های عرفان ، در جای جای اشعار وی بر جان اهل ادب آتش می زند.   شیخ بابا با ابداع غزلهای زیبا وکلام عارفانه خویش ، صفای  دیگری  بر گلشن   شعر  فارسی وکردی بخشیده است.

شیخ بابا شاعر وعارفی است که کلامش گرم است وسخنش در احساس موج می زند ، وکلام موزونش آشنای نوای دلی است که همچون ساز دلنواز در جان مشتاقان نواخته  می شود . دراشعارش گیرایی شرابی است که سرمستان عالم عشق را در نوشین یک عشق عارفانه فرو می برد . این حقیقتی است که وجود شیخ بابا  از عناصر  والای طبیعت ساخته شده و این عناصر  یعنی آب و آتش وخاک وباران سراپای وجودش را فرا گرفته است .  اگر چه  از اخلاص ، ایمان وشخصیت برجسته  شیخ کمتر سخن به میان آمده ، اما اینجانب بر این اعتقادم که در درون غزلهای عاشقانه شیخ بابا عرفانی نهفته است که با کمی نازک اندیشی و باریک بینی می توان آن  را در آئینه دل به نظاره نشست واشعار دل انگیز شیخ که روح را قوت و نشاط می بخشد نمایانگر تمایلات درونی ، اندیشه پاک ، خلوص نیت ، صفای ضمیر وچهره تابناک این وارسته ربانی است  . دربیشتر غزلهای شیخ بابا چنان شور وحالی وجود دارد که هر خواننده با احساس را یکراست به باغ بدیع عرفان وخداشناسی می کشاند وآدمی را پس از سیر در عوالم وارستگی واستغنا در سکرات یک عشق ولذت روحانی فرو می برد .

شیخ باباسعید در دیوان سعیدیه ودر بسیاری از غزلهای عارفانه خویش به دستمایه روح صفا یافته اش چنان مناجات شور انگیزی سر میدهد که نوای لاهوتی آن در همه جانها نفوذ میکند وگویی جلوه جمال حق در واژه های اشعار دل انگیزش به تماشا گذاشته شده است و سیر وتماشا در گلشن شعر شیخ که گل پرورش باغبان طبع اوست هیچ صاحبدلی را خسته نمی کند :   

من آن غواص توحیدم به بحر دل فــرو رفتم   

    برای گوهر معنی به دریا وار می گردم

 

عروج تــــاج فقـــر من رسد به اوج کبریـا           

به نزد ذات ایلیـــــا کنـم همه شـتابـکـی

اگر چه مظهرم ولی عبیــد غوث اعظـمم        

 به پیـش شاه اولیـا مـنم یـکــی گلابکی

زشوق دید انجمن فنا شـــدم  در آن زمن      

تجلی چون زند به من شدم چو در نابکی

اندیشه شیخ بابا در اوج عرفان و معنویت است زیرا در اکثر اشعارش به نور مصطفا و پیشوای پاکبازان حضرت علی (ع) اشاره می نماید ، شیخ بابا در اشعار روح انگیز خود براستی گوی سبقت را در توصیف مهر عالیقدر پیام آور نور از برخی شاعران میرباید وچه زیبا می سراید :

 اول از کــــان حقیقت گوهری آمد پدید           

در ظهــــور آدمی هم مظهری آمد پدید

درخلیل معنوی ظاهرشده بُتراشکست        

نار نمرودی چه داند اخضـــری آمد پدید

در قمیص رفعت ادریس خودرا جلوه داد       

بلکه در فردوس وحدت مهتری آمد پدید

احمد آمد میم را در سر خود پنهان نمود          

 تا که  از نور  خدا  پیغمبـــری  آمد پدید

 هر ساله در شب اول ماه مبارک رمضــان که مصادف با تولد حضرت غــــوث گیلانی می باشد ، ودر بسیاری از اعیــاد مقدس مسلمانان صد ها دراویش مجذوب شیخ در تکیه شیخ بابا واقع در مهاباد گرد هم می آیند وبه آهنگهایی گوش میکنند که با اشعار روح نواز او نواخته می شوند ودر مدح جد بزرگوارش حضرت محمد مصطفی ( ص) وحضرت علی شیریزدان سروده شده است . آهنگهایی با اشعار شیرین ، هیجان انگیز وعقل ربا.

آنان چنین مراسم سماعی را می بینند که از زمان آن بزرگوار تا کنون در  میان دراویش باقی مانده وهنوز هم که هنوز است زمزمه لبان تشنه به شعر این وارسته ربانی می باشد  :

عالم به سر نیاید تــــا دلبـــرم بیاید              

 در وقت انتـــظاری یـــاری زدر درآید

اندرخیال جانان راحت نداشت جانم       

 آرام وراحت مـــن بی وصل تو نباید

بلبل ز زخم سینه از گل که برنگردد         

خـــار وشجـــر ندارد بر دل اگر درآید

کـاشف  لــو  عطایم   بنگر  تو بر لقایم    

   کز نور مصطفایم هله مست مست مستم

یا در بیتی دیگر :   

شمس دین احمدی درقلب حیدر شدظهور 

   چون تواولاد علی هستی سعیدا فخرما

عرفان معجوني شگفت انگيز از مکتب هاي مختلف  فلسفي جهان است  ، بهر صورت عرفان دين نيست و اگر غايت دين، ميسر ساختن  رويت خداست در آخرت، عارف براي حصول اين رويت منتظر نمي ماند، بلکه به  اعمالي متوسل ميشود که آنها را فوق فرائض ديني ميشمارد:

شـــورش عشــــق تورا بتخانه ها آباد کرد     جوشش شوق تو هم میخانه را ایجاد کرد

گوشه چشــــم توبر ما هم حیات جاویدان     پرتو وصـل تـــو جــانــا عـــاشقان آزاد کرد

جهان ماتحت خوددیدم خودم مافوق عالم هم    نظر کن بـرخطاب  سرّکرّمناخداحافظ

قدم بـرطارم هفتم زدم تا وصل جان بین      درون پرده های سرّ او  ادنــی خـدا حافظ

که اندرمجلس ساقی کوثرمن شدم سرمست  گرفتم ساغر سرشاراعطیناخداحافظ

شیخ بابا  به سعادت اين جهان رغبتي ندارد، بلکه مي کوشد تا به سعادتي متعالي تر از آن دست يابد. همه توجه او به حقايق و ارزشهاي روحي است و به لذتي دل بسته است که از هر لذت ديگر فراتر  است. اين نکته نيز قابل اشاره است که اين لذت نتيجه ايست که عارف بدون آنکه براي نيل به آن سعي کرده باشد فراچنگ مي آورد، و او هرگز اين لذت را مقصود غايي خود قرار نداده است، زيرا هدف غايي عارف جز اتحاد با خدا نبوده است. اتحادي که همه هدفها و غايات محدود و شخصي در آن معدوم گرديده است  .

آثار وجود خدا را در ماهیت اشیاء و طبیعت به وضوح می بیند ودر پریشان حالی خویش می گوید :

در  مــــاهیت  اشــیا  آثـــار خــدا بینم       من عارف آن زلفم لیکن پریشان استم

 یا :  

در خرقه توحیدم جز حق نتوان دیدن      

آواز انـــا الحـــق را بشنـو تو زگفتارم     

عرفان ناب اگر با اقتضائات زمان همراه نباشد وخود را در طریق سیرالی الحق بروز ننماید ارزش پیدا نمی کند . در طلب آن وجود ابدي که در کامل ترين جذبه اش از همه موجودات زميني و آسماني برتر است و ناب ترين سرچشمه نور ابدي است و با بالهاي برترين شور و شوق مذهبي که بسيار عالي تر از جلوه هاي ظاهري و مثبت مذاهب است ، شیخ بابا  ، نه به مانند ديگر شاعران غزلسرا چون حافظ و نه  فقط بر فراز خورشيدها و ماهها، بلکه بر فراز زمان و مکان ، آفرينش ،  همانند مولانا پيمان ازلي و تقدير و بر فراز حکمت روزگار، در بي نهايت پر و بال مي گشايد و پرواز مي کند و آنجاست که او به عنوان طالب ابديت در وجود ابدي و عاشق بي نهايت در عشق بي منتها ذوب مي شود و خويش را براي هميشه از ياد مي برد و تنها  آن «همه بزرگ» را مقابل ديدگان دارد .  در عمل نيز کمتر شاعري را مي توان يافت که با وجود اين همه تنوع و غنا در افکار، بتواند همزمان تجربه شخصي وعارفانه اش را با چنين تعبيراتي به مخاطب منتقل کند  . تغزل شیخ بابا سرشار از بازيهايي است که در اين سماع ديده مي شود و از اين روست که ما در بسياري از اشعار او مي توانيم آهنگ ريتمي را احساس کنيم و دريابيم که شاعر همواره  در يک هيجان بالا و سرشار قرار داشته است و او اين گونه توضيح مي دهد که زماني که معشوق جذبه ماه گونه اش را نشان مي دهد، او چون همه موجودات که  از شراب عشق ابدي سرمست شده اند، خويش را در سماع قرار مي دهد، به سان باغ به هنگام بهار، وقتي که خورشيد طلوع مي کند .  اماشیخ بابا از قالبها و وزنهايي استفاده مي کند که بتواند به بهترين شکل ،  ايده آل هايش را به نظمي آهنگين درآورد ، از اين رو شیخ حتي مصراع ها را نيز به دو قسمت تقسيم مي کند و با استفاده از قافيه هاي دروني به شعر حالتي پرطراوت و زنده مي بخشد:

 

مثــــل   جام جمم  من  در کعبــه  همدمم من

هرجا که مقدمم من هله مست مست مستم

عـــــارف نه خدا بیـند بی عین خدا بیند

در عین خدا عیـنی عین دل وجان استم

 نمادهايي که شیخ بابا از آنها بهره مي گيرد از مدتها قبل چون سنتي در ادبيات فارسي استفاده شده اند و کاملا آشنا هستند. شراب عرفاني و هديه اي دوست داشتني ، موضوع هايي هستند که کمابيش درابيات شناخته شده اند . سخن دوست داشتني عارفان که بسيار به آن علاقه مند هستند، يعني همان پيمان ازلي   که خدا به هنگام آفرينش انسان از او مي گيرد نيز بسيار آمده است: الست بربکم؟ و انسان پاسخ مي دهد: بلي و اين پيمان ارتباط ازلي و ابدي انسان و خداست که عاشقان را بشدت به معشوق وابسته مي سازد . به يقين فن شاعري درشیخ بابا نيز بسيار قوت گرفته است ، به گونه اي که در برخي از ابيات مي توان جريان آرام و سيال قافيه ها و چگونگي آمدن تصاوير را حس کرد. و به طور کلي مي توان گفت که شعر او به طرز اعجاب آوري تازه و پرطراوتاست.. شمع وپروانه نهاد عاشق ومعشوق در شعر عرفانی هستند که به وفور در شعر شیخ بابا یافت می شود :

پروانه شب خیزم   برشمع تو آویزم          در وصل تو ای جانا  سرگشته بازارم

ودر بیتی دیگر :

عاشق چه باکی دارد از طعنه های عالم   

پــــروانه مــی نترسد  بر  شمع اگر بر آید

از اصطلاحات  دیگری که در شعر شیخ بابا می توان یافت « لب »  است  ، که مقصود از آن کلام است ونیز اشاره به نفس رحمانی است که افاضه وجود بر اعیان می کند   . 

همچنین « زلف »   از دیگر اصطلاحاتی است  که به صورت ترکیبی در بسیاری از ابیا ت شیخ نمایان است  ،  زلف در شعر عرفانی کنایه از کلیات وجزئیات ، معقولات ، محسوسات ،د  ارواح واجسام  .  .  .  واعراض است  :

برگردن سعیدم  پیچیده زلف وپرچم       

 لب بر  لب تو آرم تا کام   دل بر آید

کمند زلف مهوشان به گردن دلم افتاد      

به سوی خود میکشد جمال یار  انورم

می  وشراب که در  عرفان  مراد از آن  غلبات عشق است نیز در شعر شیخ بابا جایگاه خاصی دارد   :

چرا بود  حجابکی  ؟ اگـــر  کشـــم   شرابکی       

 گشوده باد   بابکی به می کشان چه عارکی

یا :

ازل  از  بــاده  وحدت  مــــرا  مست  ابـــد  کردند       

بسی مستم دراین عالم ولی هو شیار می گردم

یا : 

 میخــــانه را شـــرابـــم  زان بحـــر چــــون  حبابم         

  من مست بی حجابم هله مست مست مستم

" یکی از اصطلاحاتی که ارباب معرفت در سخنان خویش آورده اند " رخ " است که گفته اند مراد از آن تجلی جمال حضرت حق است... و نیز گفته اند مقصود از رخ، لطف الهی است... "

گفتـــم بــه گل زرد که رنگت چو رخ ماست

یا جلوه عشــق است که برروی توپیداست

یا بـــوی نگـاراست زتو بس که هویدا است

عالم همه از رنگ وهم از بوی تو شیداست

ایــن نــور کبـــار است ایـــا نــار صفار است

اصطلاح دیگر " چشم" است که گفته اند اشارات به شهود حق است :

 تاکه برحلقه زلف تو همین چشم دل است    

دگر از حور جنان دیده چنـــان منفعل است

گوشه چشم تو تیر و بسی عالمگیر است

زانکه این شیوه دلبر همه جا در اهل است

" اصطلاح دیگر "ابرو" ست که مراد از آن صفات الهی است که حاجب ذاتند :

قوس ابرو تیر مژگـان چشـم پر خـــون داشته

جـان مقـتولان زصحـرایی دل اکنــــون داشته

دل نـدادی دلـبرا برکس چـــه دانی سـوز دل

گر دهی دل کوی آن کس زلف مفتون داشته

 

شعر شیخ بابا زمانی ظهور میکند  که به دیدار حضرت کاک احمد شیخ یکی از عرفای نامدار عصر خویش در سلیمانیه عراق نایل میگرددواز دست پیر ومرشد طریقت به مراد خویش نایل گشته ودست ارادت به وی میدهدوچون مولانا که دل به شمس تبریزی می بندد شیخ بابا نیز شیفته درونی حضرت کاک احمد شیخ می شود ورو به  عرفان می نهد همانند مولانا پا به دنیای شعر عرفانی میگذاردودر تلاطم افکار بلند خویش وسیر در عوالم وارستگی در پی مراد خویش به ریاضت وتزکیه نفس می پردازد

تلمیحات زیبای شیخ واشاعه طریقت وی هر صاحبدلی را به تامل وا میدارد وبه اندیشه درونی فرو می برد وجلوه جمال حق را برای هر خواننده با احساسی به تصویر می کشد وروح وروان آدمی را صیقل می بخشد  :

رتبـــه تـــوحیـد انســـانـی ندانی حیف حیف        

زانکه سبحان الذی اسری ندانی حیف حیف

در شریعت رو مقــامـــات طـــریقت یـــاد گیـر      

جــوهـــر کنـــز حقیقت گـر ندانی حیف حیف

   شیخ بابا در اشعار خود مکرر از حاجی کاک احمد شیخ  یاد کرده ونام  برخی از مشایخ خود راذکر کرده است :

صدر الساداتـم لقب بــابــا سعید

دست ارشادم به ســه پیر فریــد

سیــــد اسماعیل اول صــدر دیـن

پـیـشـوا و مقتــــدای عــــــارفـین

پیــــــرثـانی سیـدالســــادات دان

سید معروف ولیـــعهدش بخـــوان

ثالثاً هم پیر و هم مـرشد ماست

سیــدکاک احمدره توحید ماست

غوث عالم هم رئیس وفرد اوست

زانـکه سلطان طریق ومرد اوست

نفوذ اجتماعی وجایگاه والای شیخ بابا در میان مردم آن زمان منطقه موجبات نگرانی امپراطوری عثمانی را فراهم نموده وسیاستهای استعمارگرانه آن دولت فرصت نداد تا مجذوبان وشیفتگان این گوهر تابناک عالم عرفان از وجودش کسب فیض نمایند و سر انجام شیخ بابا قطب العارفین  به اتهام ناروای همکاری با قوای روس گرفتار کج اندیشی کینه توزان وبد اندیشان خود میگردد وبه دستور عمر ناجی بیگ معروف به سعید پاشا در روستای کهریزه گلی به دار آویخته می شود و شربت شهادت می نوشد  .

شیخ بابا در زمان حیات  خویش بدون آنکه خطری وی را تهدید نمایدواقعه  مرگ خویش را به طور شگفت انگیزی به تصویر می کشد  واز برسردار رفتن سخن میگوید :

 با الفاظ انا الحـــق میکنم اثبات منصوری    به معنی سلطنت دارم ولی بر دار میگردم

برند کسی به دارکی زعشق روی یارکی       ندارمش  قرارکی  کنـم بـه او گذارکی

تو ماه نو دو عیدکی به روی من سعیدکی     زعشق توشهیدکی برند به سوی دارکی

یا در بیتی دیگر می فرمایند :

دل گفت مرا عشق کند مست چو منصور       عشق است مرامی نهدش برسرآن دار

  شیخ بابا در غوث آباد به خاک سپرده می شود واکنون اشعارش طرق نامه عاشقان وغزلهایش خاطر نواز مشتاقان است ، جسمش در دامان خاک  مدفون ، وروحش در مقامات ملکوتی باقی می ماند  .

روح وروانش شاد

با ادای احترام سید عطا سیدی




تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۸۹ | 23:42 | نویسنده : سیدعطاسیدی |